حسرتی هست روی شانۀ من
جای یک دست روی شانۀ من

مثل رنگین کمانی از گل بود
چون که پیوست روی شانۀ من

من که هیچ، این فرشتۀ معصوم
مست شد مست روی شانۀ من

بر گناهی که بی گناهی بود
دیده بربست روی شانۀ من

رفتی و بار حسرتی جانکاه
بی تو بنشست روی شانۀ من

حسرتی مثل سایۀ یک جغد
که نشسته ست روی شانۀ من

رد یک التهاب نامعلوم
همچنان هست روی شانۀ من

دست بردار ازین دل و بگذار 
باز هم دست روی شانۀ من!