جنگل سیاه
هر چیز بود - غیر خودت - جا نهاده ای
خود را کنار برکۀ شب وا نهاده ای
با چشمهای بسته در این جنگل سیاه
بیهوده پا به گشت و تماشا نهاده ای
زخمی و بی پناه، تو روحی تکیده را
در تنگنای حادثه تنها نهاده ای
انسان سرشکسته! به هر سو که می روی
گویی به مرز غربت خود پا نهاده ای
خرمهره ای به دست تو دادند و کف زدند
تو ابلهانه پا به سن اینجا نهاده ای
این افتخار نیست که قلبی سیاه را
در من یزید وهم به سودا نهاده ای
دنیا کلاه بر سرت آیا نهاده است
یا تو کلاه بر سر دنیا نهاده ای؟!
در پای صفحه ای که در آن حکم مرگ توست
با دستهای مرتعش امضا نهاده ای:
انسان... غریب...گم شده... دل مرده...مضطرب
بی خویش...بی پناه...به خودوانهاده ای...
+ نوشته شده در جمعه ۳۰ دی ۱۳۹۰ ساعت توسط محمدرضا ترکی
|
سروده های محمدرضا ترکی