همچون غروب مزرعه های ملخ زده
من ماندم و کرختی یک قلب یخ زده !
شنبه بیست و پنجم مهر 1388محمدرضا ترکی
|
ظاهرا یک اتفاق ساده است
بارها و بارها افتاده است
اتفاقی ساده ، اما تلخ و سخت
چون سقوط آخرین برگ از درخت !
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388محمدرضا ترکی
|
عشق
اگر تجلی ثبات
یا نشان سستی وِ بدون ریشگی ست ،
زخمهای آن همیشگی ست !
یکشنبه دوازدهم مهر 1388محمدرضا ترکی
|
همه هراس تو
از این بود :
یکباره
بیدار شوی
و خودت را
روی لبهّ تنهایی
در آستان سقوط ببینی ،
و بشنوی
که رادیو خبرهای بد می دهد
و بفهمی
اسکلتی پوسیده
از جانوری دریایی
که انبوه صدفهای خالی و مرجانها
دوره اش کرده اند،
رو به روی تو ایستاده است،
اسکلتی بدون قلب
که دروغ
از خالی چشمانش
شعله می کشد!
چه دشوار است
ناگهان
از خواب صدها ساله برخیزی
و ببینی
هیچ کس
تو را نمی شناسد
و سکهّ قلبت را قبول نمی کند
و ناچار شوی
به اعماق غار تنهاییت برگردی
و دیگر بار
خوابی هزاران ساله را
چشم بر هم گذاری،
انگار
تنهایی
تنها تقدیری است که بر تو جاری است!
***
اما همهّ هراس من
از کابوسهای بیداری بود
چون می دانستم تو خواب نیستی
تنها خودت را کمی به خواب زده ای!
جمعه دهم مهر 1388محمدرضا ترکی
|
...ولی خوش به حالت
که یک عمر
چون من پریشان نبودی
مسافر نبودی
مهاجر نبودی
پرستوی آواره در باد و باران نبودی
نسیمی که می آمد از دور
در برگ و بار تو آواز می خواند
و چون من
درختی در اقصای سرد زمستان نبودی
چه می دانی از ابر
چه می دانی از کرتهای ترک خورده
تو که باخبر
از عطش
از تب شوره زاران نبودی
و شاید که بودی
ولی بی گمان
مثل من
عاشقی خسته
پیوسته سر در گریبان نبودی!
یکشنبه پنجم مهر 1388محمدرضا ترکی
|