گرگها در شهوت خون شعله ور
گوسفندان بی خیال و واهمه
واپسین فریاد از نای شبان
می شود گم در هیاهوی رمه
گوسفند و گرگ در بزمی شگفت
دست و سرافشان و پاکوبان ، همه !
***
باد می نالد میان لاشه ها
در سکوت یک شب بی زمزمه ...
فروردین ۸۰
×××
مثل ناگهان
جان ما
شبیه غنچه ای
گشوده می شود
و مرگ چون نسیم
از آستان جان ما
عبور می کند!
×××
زندگی
جز همین درآمدن
جز همین گذار
جز درنگ ساده ای
در اتاق انتظار
نیست!!