تو در نوسان و برزخ تردید
من در تب و تاب دم به دم بودم
غم بر دل من فرود می آمد
پیغمبر بی کتاب غم بودم
گاهی که برای کمترین شکها
محتاج به آیه و قسم بودم ،
در فکر دمی که بی کمی تردید
بر شانهّ مرگ سر نهم بودم
تو برکه سر به راه می خواهی
عشقی که جنون نیاورد بازی ست
من در پی بازی عدم بودم
بسیار شکسته ام دل و...اینک
در فکر شکستن دلم....هستم !
از خاطر هم چنان فراموش شدیم
انگار که هر دو آلزایمر داریم !