حسی غریب می کشد این سمت و سو مرا
عطری نجیب می وزد از رو به رو مرا
خورشید رفته است و به دامان نشسته است
گرد و غبار قافلهّ آرزو مرا
پیراهنی نمانده که روزی بیاورد
حتی نسیم گمشده بویی از او مرا
یک تکه استخوان و پلاکی شکسته کو
زان پیکر غریب به خون خفته کو مرا؟!
در پایبوس سرخ کدامین زمین و مین
گل می کند شرارهّ این جستجو مرا...
***
در آستان بقعهّ دل ایستاده ام
اذن دخول می شکند در گلو مرا
ای ابر اشک وقت زیارت رسیده است
آخر مخواه این همه بی آبرو مرا
عطری شگفت در همه جا موج می زند
دیگر نمانده طاقت این گفتگو مرا...
ندیدم آتشی از نغمه هایت شعله آواتر
نمی بینی کویری از دل من باد پیماتر
دوباره می نشینی پیش رویم، ساکت و غمگین
و من گم می شوم در وسعتی از وهم زیباتر
بگو در وسعت تنهاییت مانند من هرگز
کسی را دیده ای در خویشتن تنها و تنهاتر؟
من امشب از خودم هم رفته ام، هرگز نمی یابی
کسی را این چنین در بی شکیبی ناشکیباتر
میان این همه بی راهه و راهی که می بینی
یکی ما را به شهری می برد لبریز رویاتر
همان راهی که روزی تکسوارانی شگفت ، از آن
گذر کردند و شد از خونشان دامان صحرا ، تر
حقیقت همچنان در بازی خورشید با ابر است
که گاهی می شود پیدا و پنهان...گاه پیداتر
زبان دیگری باید برای گفتگو با تو
که باشد واژه هایش از خود آیینه گویاتر