تبليغاتX
فصل فاصله 2

 

 طوفانی آمد از دل دریاها
درهم شکست خانه رویاها

طوفان گرفت و صورت شب گم شد
در کام هولناک هیولاها

کوبید طبل مرگ و خروشیدند
شیون کنان گروه هماواها

 بر شانه های زلزله لرزیدند
دریا و کوه و ساحل و صحراها

 

دستی تکیده، بخزیده در طوفان
چشمی به راه مبهم فرداها

 

دریا همیشه آبی و زیبا نیست
اوج است و موج و وحشت و غوغاها

 

در جان آدمی هم دریایی ست

دریا تر از تمامی دریاها

 

انسان حقیقتی ست معمایی

مبهم تر از تمام معماها

 

طوفان و سیل و زلزله تمثیلی ست

از التهاب آیت آیاها

 

انسان به رغم هر چه زمین خوردن

می ایستد دوباره بر این پا ها

 

می ایستد دوباره و می سازد

کاشانه ای به رنگ تمناها     

                                      دی ۸۳

جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387محمدرضا ترکی |

 

همیشه عشق تا جان  مرا سرشار خواهد کرد
کسی نام تو را در خاطرم
 تکرار خواهد کرد

چنان رازی و نازی خفته در چشمت که هر لحظه
نیازی تازه را در جان من بیدار خواهد کرد

چنان من از تو سرشارم که حتی " دوستت دارم "
جز از لبهای گرم  تو  مرا آزار خواهد کرد

فریب نام تو شاید بهشت دیگری باشد
که برزخ را به روی شانه ام آوار خواهد کرد

شبی گم می شوم در ساحل چشمت ... و روزی مرگ
مرا در قعر اقیانوسها دیدار خواهد کرد

" مبادا تو نباشی ! " این همان کابوس تکراری ست
که رنگ زندگی را در نگاهم تار خواهد کرد

من و تو واپسین نسل از تبار عاشقان هستیم
جهان ما را بجز در قصه ها انکار خواهد کرد !

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387محمدرضا ترکی |