سایهّ سبز بید در یک دشت...
سایه یعنی امید در یک دشت
مرد با واپسین نفسهایش
همچنان می دوید در یک دشت
آه غیر از سراب و دود نبود
سایه هایی که دید در یک دشت
تشنگی بود و... باد تاول خیز
صیحه ها می کشید در یک دشت
لحظه ای بعد بر زمین افتاد
پیکر یک شهید ....
بر بستری که عطر نفسهای تو را دارد
آسوده به خواب می روم
حتی وقتی شمشیرهای آخته
بر من تاخته باشند...
...
از بی راهه حرکت کن
راهها
گاه به مقصد نمی رسند
واحه در واحه بگذر
از دشتهایی که مثل من تشنه اند
اگر خدا بخواهد
تار عنکبوتی پناه عصمتت می شود
و تو را
از چشمان آلوده نگاه می دارد
اما آن کبوتر تنها
که بر آستان غار آشیانه بسته
بی گمان دل من است
که برای تو پرپر می زند!
...
مهار شتر را رها کن
بگذار او تصمیم بگیرد
که بوی گلهای صحرا و رایحهّ عشق را
خوب می شناسد،
هر جا فرود آمد
خانه عشقمان را می سازیم!
...
حیران ِ سمت و سوی قبله چرایی؟!
نگاه کن نسیم عشق از کدام سمت می وزد؟!
...
مرا که از تب آسمان می لرزم
در آغوش بگیر
"با من سخن بگو..."
گاه از جهل بوالحکمان و التهاب زمین و آسمان
تنها می توان به نماز و عطر تن تو پناه برد!
در نوازشهای تو
رازی است
که نرما و گرمای دست مادری گم شده را
به یاد یتیم صحرا می آورد!
...
تمام آیه های من
سورهّ نساء است
اما احسن القصص
نگاه عاشق توست!
میتونی ابر غمناکم کنی تو
در اعماق دلت خاکم کنی تو
ولی تو خاطرت باشه ، نمیشه
یه روز از خاطرت پاکم کنی تو !
هر کار که کردیم یخ ما نگرفت
انگار که یخ فروش نیشابوریم! *
*به یک ضرب المثل قدیمی اشاره دارد که در کیمیای سعادت و حدیقه سنائی و...آمده است . گویند در نیشابور یخ فروش ساده دلی بود که همهّ سرمایهّ زندگیش در برابر آفتاب تابستان می گداخت و او می گریست و می گفت : کالای ما به فروش نرفته تمام شد!
مضمون ربودهّ مرا پس بدهید
هر واژهّ آن پاره ای از جسم من است
لطفا دل و رودهّ مرا پس بدهید!
***
دستی به تطاولی گشودیم که چه؟!
مضمونی از این وآن ربودیم که چه؟!
یک عمر بدون اینکه شاعر باشیم
بیش از همه شاعران سرودیم که چه؟!
***
بی سرقت از این و آن سرودن سخته!
هر واژهّ ما ز شاعری بدبخته!
ای کاش پلیس ۱۱۰ می آمد
می کرد دکان شعر ما را تخته!
***
استاد سخن نگشت تا دزد نشد
تا دزد نزد به دزد ، شادزد نشد
با قافلهّ شعر رفاقت ننمود
آن کس که نهان شریک با دزد نشد!
***
از پیشهّ شعر چون نمی یابی مزد
پس آنچه میسر است بردار و بدزد
و آن گاه که دیگران خبردار شدند
فریاد بزن: بگیر...ای دزد ای دزد!!
***
تنها نه نگین ز دست جم می دزدند
هر چه برسد ، ز بیش و کم می دزدند
یک مشت خیال خام و یک مشت دروغ
چیزی ست که شاعران ز هم می دزدند!
طوفانی آمد از دل دریاها
درهم شکست خانه رویاها
طوفان گرفت و صورت شب گم شد
در کام هولناک هیولاها
کوبید طبل مرگ و خروشیدند
شیون کنان گروه هماواها
دریا و کوه و ساحل و صحراها
دستی تکیده، بخزیده در طوفان
چشمی به راه مبهم فرداها
دریا همیشه آبی و زیبا نیست
اوج است و موج و وحشت و غوغاها
در جان آدمی هم دریایی ست
دریا تر از تمامی دریاها
انسان حقیقتی ست معمایی
مبهم تر از تمام معماها
طوفان و سیل و زلزله تمثیلی ست
از التهاب آیت آیاها
انسان به رغم هر چه زمین خوردن
می ایستد دوباره بر این پا ها
می ایستد دوباره و می سازد
کاشانه ای به رنگ تمناها
دی ۸۳
همیشه عشق تا جان مرا سرشار خواهد کرد
کسی نام تو را در خاطرم تکرار خواهد کرد
چنان رازی و نازی خفته در چشمت که هر لحظه
نیازی تازه را در جان من بیدار خواهد کرد
چنان من از تو سرشارم که حتی " دوستت دارم "
جز از لبهای گرم تو مرا آزار خواهد کرد
فریب نام تو شاید بهشت دیگری باشد
که برزخ را به روی شانه ام آوار خواهد کرد
شبی گم می شوم در ساحل چشمت ... و روزی مرگ
مرا در قعر اقیانوسها دیدار خواهد کرد
" مبادا تو نباشی ! " این همان کابوس تکراری ست
که رنگ زندگی را در نگاهم تار خواهد کرد
من و تو واپسین نسل از تبار عاشقان هستیم
جهان ما را بجز در قصه ها انکار خواهد کرد !