هر چند می توانی
-در حد چند لحظه-
محروم از هوا زیست
با من بگو که بی عشق
آن چند لحظه را هم
باید چه سان
چرا
زیست؟!
برچسبها: نیمایی, شعر کوتاه
نرخ دلار قابل دیدن دوبار نیست
این دولت فخیمه چرا شرمسار نیست؟!
فکری به حال ارز کن ای بانک مرکزی
این وضع نرخ سکه و بازار کار نیست
کی این حباب می ترکد جان من بگو
ما را مجال و حوصلۀ انتظار نیست
یک تاول است، یک دمل چرکی است این
همچون حباب در گذر جویبار نیست
کی دیده ای حباب بترکد به سادگی
وقتی که در بساط سواحل بخار نیست!
آخر کمی ز خویش بخاری نشان بده
قانون مترسک سر یک کشتزار نیست!
مجلس موظف است؟ چرا در میانه نیست؟
دولت مقصر است؟ چرا برکنار نیست؟
آن پشت صحنه ها چه خبرهای دیگری ست
این راز سر به مهر چرا آشکار نیست؟
از ما گذشته است ولی بانک مرکزی!
"فکری به حال خویش کن این روزگار نیست!"
"اول بنا نبود بسوزند عاشقان"
این طبق وعده ها و قرار و مدار نیست!
هی خط بزن دوباره و بنویس، شعر تو
این بار نیز مستحق انتشار نیست!
برچسبها: غزل, طنز
هر چیز بود - غیر خودت - جا نهاده ای
خود را کنار برکۀ شب وا نهاده ای
با چشمهای بسته در این جنگل سیاه
بیهوده پا به گشت و تماشا نهاده ای
زخمی و بی پناه، تو روحی تکیده را
در تنگنای حادثه تنها نهاده ای
انسان سرشکسته! به هر سو که می روی
گویی به مرز غربت خود پا نهاده ای
خرمهره ای به دست تو دادند و کف زدند
تو ابلهانه پا به سن اینجا نهاده ای
این افتخار نیست که قلبی سیاه را
در من یزید وهم به سودا نهاده ای
دنیا کلاه بر سرت آیا نهاده است
یا تو کلاه بر سر دنیا نهاده ای؟!
در پای صفحه ای که در آن حکم مرگ توست
با دستهای مرتعش امضا نهاده ای:
انسان... غریب...گم شده... دل مرده...مضطرب
بی خویش...بی پناه...به خودوانهاده ای...
برچسبها: غزل
پس از یک عمر جُستن در تکاپوهای بسیارت
سراپا تشنگی باید گذشتن از عطشزارت
تو آن رازی که دنیا از نگاهم سخت پنهان کرد
که پیچید این چنین در هفت توی گنگ اسرارت
در این کابوس بی پایان، در این رویای ناممکن
به هر سو می دوم سرسختی بغض است و دیوارت
دعایی بی اجابت هستی اما در مذاق من
نمی دانم چرا این قدر شیرین است تکرارت!
وصال تو به یک دلتنگی خاموش آغشته ست
فراق آلودۀ وصل است حتی روز دیدارت
خریداری نداری از گرانیّ و عجیب این است
کسادی نیز افزوده ست بر گرمیّ بازارت
رسیده ناز چشمان خوش لیلی به چشم تو
و شیرین تر ز شیرین است شیرینیّ رفتارت
غزل در نیمه راه وصف تو از پای می ماند
عبث گفتند خیل شاعران در نظم اشعارت...
برچسبها: غزل
نه عُرضۀ اشتباه داریم خدا
نه توبۀ عذرخواه داریم خدا
ناچیزتر از خطای ما هستی ماست
از ما بگذر گناه داریم خدا!
برچسبها: رباعی
من مرخّصی گرفتم و به شهر آمدم
جنگ
مثل اینکه ناگهان تمام شد
من
در غبار شهر گم شدم
در میان مردمی که زندگی برایشان
جنگ نابرابر همیشگی ست
از شما برای من
خاطرات مه گرفته ای به جای ماند
من خیال می کنم شما هنوز
در میان خاکریزها
مانده اید
هیچ یک از شما
اهل گم شدن
در میان ازدحام و دود
در شلوغی کبود شهرها نبود
یک گوَن
با گل ظریف رسته در آپارتمان
یک جگن
با گیاه رسته در میان باغ و بوستان
فرق می کند
بی گمان هنوز
مثل ابر
مثل سایه
مثل شط
چون نسیم
در میان قله های برفگیر غرب
در میان دشت آفتابی جنوب
مانده اید
آه اگرنمانده اید
من چرا
در ازدحام کوچه ها
سالهاست
هیچ چهره ای شبیه چهرۀ شما ندیده ام!
برچسبها: نیمایی
از شدت جوگرفتگی جنبه نداشت
او کار به کار جمعه و شنبه نداشت
چرخی زد و برقی زد و افتاد از پا
این معرکه غیر پهلوان پنبه نداشت!
برچسبها: رباعی
فریاد زدم: الف....
یکی پاسخ داد:
به به چه ب قشنگ و خوبی گفتی!
فریاد زدم: الف!!
یکی دیگر گفت:
زیباتر از این پ تا کنون نشنفتی!
فریاد زدم: الف!!!
یکی زد فریاد:
گاف است که گفته ای
چه حرف مفتی!
در دایرۀ مبهم و محدود لغات
من مات شده در آن هجوم کلمات
فریاد زدم: من از الف می گویم...
منظور من از الف همانا الف است
انگار که گوشهایتان منحرف است!
*
در وادی فهم واژه ها گم شده ایم
از کثرت فهم بود یا کثرت وهم
دیری ست پر از سوء تفاهم شده ایم
رفتار من و تو چیست روزان و شبان؟
یک نوع تجاوز گروهی به زبان!
انگار که دشمن الف تا یاییم
هر روز حریم واژه را
مورد تجاوز قرار می دهیم!
برچسبها: نیمایی, طنز
خم شده پشت ما بیا پایین
با توام..نه .. شما! بیا پایین
ای مهندس, جناب! دکترجان!
اخوی! حاج آقا! بیا پایین
از برای خدا از آن بالا
پسر کدخدا! بیا پایین
پیش از آنکه هوا برت دارد
یک هویی, بی هوا بیا پایین
ای که یک چند پیش از این بودی
کاسب خرده پا بیا پایین
هر که آمد عمارتی نو ساخت
زد به نام شما بیا پایین
قسط من می دهم تو می گیری
وام از بانکها؟! بیا پایین
روی امواج قدرت و ثروت
می روی تا کجا؟ بیا پایین
این همه پشتک آن همه وارو!
اندکی هم حیا بیا پایین
می شود بوی این دو رنگیها
عاقبت بر ملا بیا پایین
روز محشر نمی شود پیدا
پارتی، آشنا بیا پایین
صد کیلومتر رفته ای بالا
قدر یک توکّه پا بیا پایین
پول را می شود همین جا خورد
هی نبر کانادا بیا پایین
من نمی گویم از بلندی قاف
یا ز هیمالیا بیا پایین,
اختلاست اگر تمام شده
لطفا از کول ما بیا پایین!
برچسبها: غزل, طنز
باغ از شما که بهره ورید از نصیبها
ما را بس است یک سبد از بوی سیبها
یارانه های عسرت و سهمیه های رنج
از آن ِ ما و زخم زبان و شکیبها
دعوا اگر به خاطر دنیاست، پیشکش!
دنیای ما برای شما و رقیبها
هر کس رسید زخم زبانی زد و گذشت
از درد ناله بایدمان یا طبیبها؟!
[کم زخم خورده ایم از این نابرادران؟!
آه از دروغها و امان از فریبها!
شمشیر خصم حنجر ما را نشانه رفت
اما نه مثل خنجر این نانجیبها]
آن سالهای سخت زیانی اگر رسید
ما را به جان رسید و شما را به جیبها
اصلا هرآنچه سهمیۀ ماست از شما
جز بالهای سوختۀ عندلیبها
هر چه به ما رسیده بگیرید و جای آن
بویی بیاورید به ما زان غریبها
آنها که عاشقانه و گمنام پر زدند
آنها که سوخت پیکرشان در لهیبها
برچسبها: غزل
در حسرت لبان تو و کودکان تو
آب فرات تشنه لب از کربلا گذشت!
...
حتی به روی نی سر سردار کربلایک نیزه بود از قد دشمن بلندتر!
...
بازاریان کوفه چه قیمت نهاده اند
آیا، نگین خونی انگشتر تو را؟!
...
ای من فدای بر سر نی خوش زبانیت
با دختر سه سالۀ خود هم سخن بگو!
...
اینها چقدر نامه برایت نوشته اند
معلوم می شود ته دل عاشق تو اند!
...
این شیرخوار می شود از تشنگی هلاک
آخر به تیر حرمله اینجا چه حاجت است؟!
...
هر روز کربلای تو تکرار می شود
اما شبیه روز تو چشمی ندیده است!
...
این نابرادران که برادر نمی شوند
این کوفیان برای تو یاور نمی شوند
...
وقتی حسین رفت تو را همدمی نماند
من داغ آن دمم که تو را محرمی نماند!
...
می سوخت در شرارۀ اندوه، خیمه ها
نذری خوران در آتش جان سوز قیمه ها!
...
این اشک اگر به داد دل من نمی رسید
قدّم به زیر بار گناهان خمیده بود
برچسبها: تک بیتی ها
ای کاش مرا با تو مجال گله ای بود
ای کاش از این فاصله ها فاصله ای بود
انگار به پای من و دل ریخته تقدیر
در بادیۀ عشق تو هر آبله ای بود
ویران شدم و هیچ نگفتم که نگویی
این مرد عجب عاشق کم حوصله ای بود
با یاد تو و هُرم نفسهای تو هر شب
در خلوت تنهایی من ولوله ای بود
هجران تو را سهل شمردیم و چو دیدیم
این قاتل خونخوار عجب حرمله ای بود
با دشمن و بیگانه کجا فاش توان کرد
از دوست -گرفتیم- که در دل گله ای بود
با خرمگسان راز دل خویش گشاید
هر جا عَفن آلوده سر ِ مزبله ای بود
از مرغ سحر ناله بر آورد و چو دیدیم
جغدی ست که در پیرهن چلچله ای بود
از رهزن بیگانه کجا یافت امانی
گر غافل از این همسفران قافله ای بود
دوران خوش حافظ و سعدی به سرآمد
وقتی ز لب دوست امید صله ای بود!
بخوانید:
گزارش نقد دفتر شعر مجلس حر بن یزید ریاحی
نشست بررسی «مجلس حر» برگزار شد
برچسبها: غزل
آرام و صبور و بی صدا ماهیها
دلتنگ حصار تُنگها ماهیها
با خاطره مبهم دریا دلخوش
در جاری اشک خود رها ماهیها
برچسبها: رباعی
در ظاهر اگرچه شوی زنها هستند
کاهندۀ آبروی زنها هستند
شرمنده ام از اینکه بگویم اینها
مردند ولی هووی زنها هستند!
برچسبها: رباعی, طنز
نام تو
بر پلاک کوچه
ریزه های پیکرت
هنوز روی خاکریز هست
نیمۀ پلاک تو
هنوز
در میان جانماز ترمۀ عزیز هست
حزن خنده ات
هنوز
در میان قاب عکس روی میز هست...
آه
چیزی از مرام و غیرت تو
در میان ما
هنوز/نیز هست؟!
برچسبها: نیمایی
پیش از آنی که به چشمان تو عادت بکنم
باید ای دوست به هجران تو عادت بکنم
یا نباید به سرآغاز تو نزدیک شوم
یا از آغاز به پایان تو عادت بکنم
بهتر آن است که چشم از تو بپوشم انگار،
تا به چشمان پشیمان تو عادت بکنم
چون زمستان و خزان از پی هم می آیند
من چگونه به بهاران تو عادت بکنم؟
بادبان می کشم و موج و خطر در پیش است
باید ای عشق به طوفان تو عادت بکنم
ساده تر نیست در آغوش عطش جان بدهم
تا به سرچشمه سوزان تو عادت بکنم؟!
ای دل غمزده دیری ست که عادت دارم
به سخنهای پریشان تو عادت بکنم!
برچسبها: غزل
دیری ست جولان می دهند اینجا
مردانی از راه آمده
با کارتهایی سبز
با تابعیتهای چندین گانه
پیوند خورده آشکارا و نهان
با خویش و بیگانه
هر چند می دانم
در زیر لب دشنام خواهی داد
اما بدان
این اعتماد سست و بی بنیاد
یک روز
در التهاب نعره های هرچه بادا باد
این خاک را بر باد خواهد داد!
برچسبها: نیمایی
دل از این تنگ تر نخواهد شد
اشک، خونرنگ تر نخواهد شد
تا رسیدن هزار فرسنگ است
پای از این لنگ تر نخواهد شد
دل محکوم من به دار فنا
رفت و آونگ تر نخواهد شد
ساز این عشق در ردیف فراق
زین بدآهنگ تر نخواهد شد
اشک همزاد عشق و انسان است
دیدۀ سنگ، تر نخواهد شد
محو زيبايي توام اي زن
مرد از اين منگ تر نخواهد شد
باز تنگ غروب دلتنگی ست
دل از این تنگ تر نخواهد شد
برچسبها: غزل
ای در نگاهم از همه دنیا قشنگ تر
از هر چه ناز و هر چه تمنا قشنگ تر
عذرا و ویس و لیلی و شیرین و دیگران...
حیرانم از تو کیست - خدایا - قشنگ تر!
اسطوره های عشق حقیقت نداشتند
تو واقعیتی و همانا قشنگ تر
بالای دست، دست زیاد است و چون تو نیست
هرگز -بدون شاید و اما- قشنگ تر
این است حسن روز فزونی که گفته اند
امروز دلرباتر و فردا قشنگ تر
باید تو را به حرمت یک گل نگاه کرد
اما نچید، چون که تماشا قشنگ تر
حسن تو را قیاس به دنیا نمی کنم
ای خندۀ تو از همه دنیا قشنگ تر
یک جلوه از کمال تو حسن است و از همه
تو نازنین تری و نه تنها قشنگ تر
وقتی غزل برای تو باشد عجیب نیست
گر باشد از تمام غزلها قشنگ تر!
برچسبها: غزل
آمد بر اوج کوه، سرآسیمه
فرزند نوح ...و نوح سراسیمه
کوه است - گفت - پشت و پناه من
از هم جداست راه تو، راه من
نوح آنچه نوحه کرد، اثر نشنید
اندرز داد و پند، پسر نشنید
کشتی مران به خشکی نااهلان
ای نوح پیر درگذر از کنعان!
چون از تنور پيرزنان ناني
حاصل نشد بترس ز طوفاني
از آن بجز گدازه نمي خيزد
وقتی که نان تازه نمی خیزد
از آن تنور، نان نه، كه طوفان خاست
پیچید و بر هلاکت كنعان خاست
...
کنعان اگرچه رفت، تباهی ماند
نفرین نوح و بغض نواحی ماند...
...
این سایه ها که مایۀ اندوه اند
فرزندهاي ناخلف نوح اند
مغرور و پشت كرده به پشتيبان
دلخوش به كوه و دشمن كشتيبان
گرم است پشتشان به سرابستان
چون سايه هاي مبهم تابستان
این کوه پرمخاطره جودی نیست
جز جحد جاحدان جهودی نیست
...
در موج خيز وحشي طوفانها
جاري بر آب پيكر كنعانها...
كنعان نام پسر چهارم نوح بود كه با او به كشتي در نيامد و غرق شد.
برچسبها: مثنوی
آقا! جواب از تو، سلام از غریبه ها
آه سپیده، گریۀ شام از غریبه ها
در حضرت غریب غریبان غریب نیست
این ازدحامهای مدام از غریبه ها
تو خود غریبه ای و غریبی نمی کنند
در محضر تو هیچ کدام از غریبه ها
چون توده های ابر، پر از بارش و صفا
جاری ست موج ناب کلام از غریبه ها
ما الکنیم، واژه ای اینجا اگر رساست
باید طلب کنیم به وام از غریبه ها
هر گام این سفر پر عطر رسیدن است
این را بپرس گام به گام از غریبه ها
من با غریبه های تو بیگانه نیستم
من هم پر است خاطره هام از غریبه ها
شایسته نیستم ولی این دل شکسته را
گاهی به لطف خویش بنام از غریبه ها
با دست عشق کاش مرا سنگ می زدند
آوَخ کجاست سنگ تمام از غریبه ها!
برچسبها: غزل
سرگشتۀ صحرای تو چون باد نگشتیم
آشفتۀ آن زلف پریزاد نگشتیم
ویرانه شدن اول آبادی اگر بود
ویرانه شدیم آخر و آباد نگشتیم
هرچند سراسیمه، خیابان به خیابان
گشتیم به دنبال تو ارشاد نگشتیم
آزادی از آزادی اگر اوج رهایی ست
ماندیم اسیر خود و آزاد نگشتیم
هرگز بجز از رشتۀ نشناختن خویش
در معرفتی دیگر، استاد نگشتیم
ما حاصل جمع بد و خوبیم، از این روست
گر هیچ بجز مجمع اضداد نگشتیم
فریاد که در حنجره چون بغض گلوگیر
مردیم از این درد که فریاد نگشتیم
برچسبها: غزل
دل کندی و دل کندم و...
دل کندن من
یک عمر
شبانه روز
جان کندن بود...
نقش دل من
هنوز هم
-کنده شده-
بر پیکر آن نارون پیر به جاست!
برچسبها: نیمایی, شعر کوتاه
پیش از این
آسمان اگر بخیل بود
یا زمین،
غم نداشتیم
چون که بْرکت تو را
در میان سفره
کم نداشتیم
چشمهای مهربان تو
در شبان تار و تیره
بدر بود
روزهای ما
روشنای قدر بود...
در زمین بدون نام تو
هر چه هست
شور و انبساط نیست
آسمان دلگرفته را
بی نگاه تو
آه / ماه
در بساط نیست!
برچسبها: نیمایی
فراروی تو بسیارند افسونها و جادوها
مبادا چشم شوری تلخ دارد روزگارت را
تو را زیر نظر دارند افسونها و جادوها
محال است اینکه یک لحظه تو را با آن رخ و غمزه
به حال خویش بگذارند افسونها و جادوها
نه چون جادوی فرعونند مشتی ریسمان اینها
که مار مردم آزارند افسونها و جادوها
چه می خواهند از جان تو و روح و روان تو
مگر از تو طلبکارند افسونها و جادوها
دد و دام اند و دیوان زیانکارند و چون ظلمت
به راهت دام و دیوارند افسونها و جادوها
رهایی را بشارت می دهند اما نویدی نیست
به دام خود گرفتارند افسونها و جادوها
برای تو من اما باطل السحر طلسماتم
عبث قصد تو را دارند افسونها و جادوها
برچسبها: غزل
امشب نمی سوزد در اینجا هیچ فانوسی
غیر از چراغ حسرتی، آهی و افسوسی
در ظلمت این دشتها بیهوده می گردی
جز چشم گرگان بیابان نیست فانوسی
اسطوره هایت هم به تاریخ تو پیوستند
خاکستری حتی نماند از بال ققنوسی
رستم به چاه نابرادر دفن خواهد شد
افراسیابی هم نباشد هست کاووسی
چشمان خود را باز می بندند، چون هر روز
با چشمهای باز می بینند کابوسی
با خود خبر از هیچ بارانی نیاوردند
از ابرهای مدعی دیری ست مایوسی
چون مرده ای در دخمه ای تاریک، ای انسان
داری در اعماق خودت هر لحظه می پوسی!
گزارش سخنرانی ملکوت کلمات در خانة هنرمندان ایران
برچسبها: غزل
نه رنگین کمان چتری می گشاید
و نه سیلابی روان می شود
از دره ها...
تنها هوایی سنگین و نفس گیر
برجای می ماند
از رگبار تند و ناگهانی تابستان!
برچسبها: سپید, شعر کوتاه
خسته تر از خستگی به خواب رسیدیم
عشق طلوعی دوباره کرد و من و تو
در شب ظلمت به آفتاب رسیدیم
شعله یک حس ناشناخته گل کرد
تا به تمنا، به التهاب رسیدیم
آن همه دلبستگی به واژه بدل شد
واژه به واژه به شعر ناب رسیدیم
***
در تب تشویش، بین ماندن و رفتن
ما به معمای بی جواب رسیدیم
طاقت ماندن نبود و تاب جدایی
چون به دوراهی انتخاب رسیدیم
خسته و سرگشته هر طرف که دویدیم
باز به سرچشمه سراب رسیدیم
***
آخر اين ماجرا چه تلخ و چه شیرین
زود به پایان این کتاب رسیدیم!
برچسبها: غزل
|
|

