دلم در تمنای گیسوی تو
و آن شانه های عسل لک زده ست
بیابانی است این دل هرزه گرد
که در شوق کوه و کتل لک زده ست
برای تو و صبح آغوش تو
به اندازه یک بغل لک زده ست
دلم سیب سرخی ست در دست تو
که یک دم نبیند محل ، لک زده ست
اگر راه حل مرگ باشد ، دلم
به دنبال آن راه حل لک زده ست
پر از واژه های سراسیمه ام
که در التهاب غزل لک زده ست !
یادشان به خیر
بوسه های اولین
که طعم وحشی تمشک داشتند
و واژه های عشق را
بر لب تو می نگاشتند...
بعد از آن
هر قصیده ای برای من
شرح گیسوی تو بود
هر غزل
حکایتی از آرزوی تو
هر ترانه
جلوه ای از آن جنون عاشقانه...
آی یار مهربان
هزار سال می شود که می شناسمت !
از دست تو خسته ام ...خودت می دانی
جانم به لبم رسیده است از لب تو !
لطفا نگران حال این خسته نباش
سخت است...ولی شکر خدا می گذرد!
اتفاقی ساده ، اما تلخ و سخت
چون سقوط آخرین برگ از درخت !
چه دشوار است
ناگهان
از خواب صدها ساله برخیزی
و ببینی
هیچ کس
تو را نمی شناسد
و سکهّ قلبت را قبول نمی کند
و ناچار شوی
به اعماق غار تنهاییت برگردی
و دیگر بار
خوابی هزاران ساله را
چشم بر هم گذاری،
انگار
تنهایی
تنها تقدیری است که بر تو جاری است!
***
اما همهّ هراس من
از کابوسهای بیداری بود
چون می دانستم تو خواب نیستی
تنها خودت را کمی به خواب زده ای!
چه می دانی از ابر
چه می دانی از کرتهای ترک خورده
تو که باخبر
از عطش
از تب شوره زاران نبودی
و شاید که بودی
ولی بی گمان
مثل من
عاشقی خسته
پیوسته سر در گریبان نبودی!
شگفت آنجاست
یک دریای طوفانی بی پایاب
خاکستر شود روزی...
***
چه کردی با دلم ای آذرخش واپسین
ای شعلهّ موذی!؟
مثل کلاغ قصه ها
تو التهاب غصه ها
گم شد و تنها واسه ما
خاطرهّ گمش موند
یه بغض سنگین تو صداش
غم غریبی تو نگاش
میخواس بگه هنوز ...
ولی
نمیدونم تو گفتن
جملهّ چندمش موند...
از چیست که در روز رسیدن حتی
مانند شب فراق دلتنگ توام!
گرگها در شهوت خون شعله ور
گوسفندان بی خیال و واهمه
واپسین فریاد از نای شبان
می شود گم در هیاهوی رمه
گوسفند و گرگ در بزمی شگفت
دست و سرافشان و پاکوبان ، همه !
***
باد می نالد میان لاشه ها
در سکوت یک شب بی زمزمه ...
فروردین ۸۰
×××
مثل ناگهان
جان ما
شبیه غنچه ای
گشوده می شود
و مرگ چون نسیم
از آستان جان ما
عبور می کند!
×××
زندگی
جز همین درآمدن
جز همین گذار
جز درنگ ساده ای
در اتاق انتظار
نیست!!
در این دیاری که همدمی نیست، غریبه بودن غم کمی نیست
چنان غریبی که سایه ات هم دمی کنارت نمی نشیند
نگاهها سنگی اند و سردند، اگر چه در چشم تو بخندند
اگر بمیری کسی در اینجا سر مزارت نمی نشیند
به زیر لب نغمه های ناشاد، ترانه ای کهنه ، رفته از یاد
بجز هیاهوی مبهم باد به جان تارت نمی نشیند
به خانه می آیی از خیابان، قدم به یک کوچه می گذاری
که هیچ کس جز گدایی آنجا به رهگذارت نمی نشیند
نشسته ای دلشکسته اما...کسی کنارت نمی نشیند
پرنده ای ای درخت تنها به شاخسارت نمی نشیند
مرداد ۷۱
تو از عشیرهّ اشکی ، من از قبیلهّ آهم
تو از طوایف باران ، من از تبار گیاهم
تو آبشار بلوری ، تو آفتاب حضوری
طلوع روشن نوری در آسمان پگاهم
به جستجوی نگاهت هزار دشت عطش را
گذشته اند پریشان ، قبیله های نگاهم
قلندران تبسم نشسته اند چه غمگین
کنار خیمهّ سبز نگاههای تو با هم
کدام وادی شب را در آرزوت گذشتم
که دستهات گلی را نکاشت بر سر راهم
مهر ۶۹
ای رهگذر کوچه رندان تو بگو
عطر نفس بهار نارنج کجاست ؟
با خاطره مبهم دریا دلخوش
در جاری اشک خود رها ماهیها !
نوشته است: بهار است ، شاخه ها سبزند ...
ولی به گفتهّ تقویم اعتباری نیست
مرا که عطر بهشت از تن تو بوییدم
به باد هرزهّ اردیبهشت کاری نیست
درون قاب خزان ایستاده ام ، بی برگ
ز هیچ رهگذرم چشم ِ انتظاری نیست
تو مثل باد بهاری ، گره گشا ، سرسبز ...
ولی دریغ ، تو را عهد استواری نیست
قرار بود که از عشق نگذریم ، ولی ...
گذشتم از تو و دیگر مرا قراری نیست...!
همسفر بادها ، رفته ام از یادها
فاصله ای نیست تا لحظهّ ویرانی ام
خوب ، نه آن گونه خوب ، تا به بهشتم بری
بد ، نه بدانگونه بد ، تا که بسوزانی ام
سایهّ اهریمن است ، یا شبحی از من است
این که نفس می کشد در من پنهانی ام
کولی زلفت شبی خیمه بر این دشت زد
آه که تعبیر شد خواب پریشانی ام
در شب غربت مپرس حال خراب مرا
یکسره طوفانی ام ، یکسره بارانی ام...
مهر ۷۰
آزمون تو برای من
کدام شوکران و شعله
یا کدام تهمت است...؟!
آی عشق
از میان شعله های تو
چگونه می توان گذشت؟!
زنگ...
زنگ...
زنگ گوشی اتاق خواب...
زنگ گوشی قدیمی کنار طاقچه...
هیچ یک
مرا نمی برد
تا ترنّم ملایم صدای تو
آه
زنگهای لعنتی برای که...؟
برای چه...؟!
خوشا به حال تو
تنها
مسکّنی را از دست می دهی
که داشت بی اثر می شد !
تو در نوسان و برزخ تردید
من در تب و تاب دم به دم بودم
غم بر دل من فرود می آمد
پیغمبر بی کتاب غم بودم
گاهی که برای کمترین شکها
محتاج به آیه و قسم بودم ،
در فکر دمی که بی کمی تردید
بر شانهّ مرگ سر نهم بودم
تو برکه سر به راه می خواهی
عشقی که جنون نیاورد بازی ست
من در پی بازی عدم بودم
بسیار شکسته ام دل و...اینک
در فکر شکستن دلم....هستم !
از خاطر هم چنان فراموش شدیم
انگار که هر دو آلزایمر داریم !
مرغی که به گوشه قفس خو کرده ست
باید به پرنده بودنش شک بکند !