تبليغاتX
فصل فاصله 2


















 
تقدیر من این بود که نفرین شده باشم
تبدیل به این سایهّ غمگین شده باشم

تقدیر من این بود  در این غار مجازی
تنهاتر از انسان نخستین شده باشم

صد بار به نزدیک لب آورد و فرو ریخت
نگذاشت که مست از می نوشین شده باشم

ترس من از این است، اگر دیر بیایی
حتی به تو و عشق تو بدبین شده باشم

روزی که بیایی و دل و دین بربایی
شاید من  کافر شده  بی دین شده باشم!

تقصیر جنون بود که با عقل درآمیخت
نگذاشت که دیوانه تر از این شده باشم


برچسب‌ها: غزل
چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 محمدرضا ترکی|

 

درخت پاک
      دارد شاخه در افلاک و ریشه
                                در عمیق خاک...

چه طوفانها
که در این دشت
     بر این تکدرخت پرشکوه سایه ور
                         
بگذشت و برپای است!

خدا را شکر
      خاک پای حیدر بوده اند آیینه های ما
      پر است از عشق ایران سینه های ما


خدا را شکر
       راه ما
       طریق تیره و تار ریاکاران صوفی نیست
عبارات و اشاراتی که ما داریم
غریب و گنگ همچون نکته های نقطوی
         یا جمله های بی سرانجام حروفی نیست
خدا را شکر
     خط روشن ما
                خط نستعلیق ایرانی ست
                                           کوفی نیست!


قابل توجه دوستانی که پرسش می کنند:

 

مجموعۀ شعر بغض در نواحی لبخند را از نمایشگاه کتاب ، سالن شبستان ، غرفۀ انتشارات هنر رسانۀ اردیبهشت می توانند تهیه بفرمایند.

ضمنا مجموعۀ شعر خاکستر آیینه در سالن شبستان،غرفۀ انتشارات خانۀ شاعران ایران و کتاب پارسای پارسی در همان سالن، غرفۀ انتشارات علمی و فرهنگی و کتاب پرسه در عرصۀ کلمات در همان جا ، غرفۀ انتشارات سخن عرضه می شود.


برچسب‌ها: نیمایی
جمعه 15 اردیبهشت1391 محمدرضا ترکی|

 

کسی خسته جان و پلاسیده باشد
که روزی سه نوبت کلاسیده باشد

کسی خویشتن را معلم لقب داد
به هر ساز باید که رقصیده باشد

و شرمنده در پیش اهل و عیالش
و از موجر خود هراسیده باشد

و باید در این روزگار گرانی
همانند من آس و پاسیده باشد

و از دست شاگردهای عزیزش
سرش مثل من خوب طاسیده باشد

معلم عزیز دل ماست اما
به شرطی که چون ماست ماسیده باشد


برچسب‌ها: غزل
چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 محمدرضا ترکی|

 

چاپ دوم کتاب پارسای پارسی را انتشارات علمی
و فرهنگی برای عرضه در
 نمایشگاه کتاب امسال
منتشر کرد.با در نظرگرفتن چاپی که پیش از این 
 ناشر دیگری انجام داده بود این سومین چاپ کتاب
 محسوب می شود.
انتشارات علمی و فرهنگی چاپ نخست کتاب را
در سال ۱۳۸۷ منتشر کرده است.

 

چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 محمدرضا ترکی|

بغض در نواحی لبخند
یکشنبه 3 اردیبهشت1391 محمدرضا ترکی|

 

یک نفر
از میان شعله های بی امان
 گذشت

یک نفر
 جام شوکران کشید و
از جهان گذشت

یک نفر
بوسه زد به دار خویشتن
سرخ روی
مثل عاشقان گذشت

یک نفر...
یک نفر...

آزمون تو برای من
کدام شوکران و شعله
یا کدام تهمت است؟!

آی عشق
از میان شعله های تو
چگونه می توان گذشت؟!


برچسب‌ها: نیمایی
سه شنبه 29 فروردین1391 محمدرضا ترکی|

 

در برزخ این بهشت خواهم افسرد
تا چند بدون تو به سر خواهم برد

این بار به من سیب تعارف نکنی
چون من عوض سیب تو را خواهم خورد!


برچسب‌ها: رباعی
جمعه 18 فروردین1391 محمدرضا ترکی|

 

از درد بدون همزبانی مردند
خاکی بودند و آسمانی مردند

از غیرت این قبیله شاعرهاشان
دق مرگ شدند و در جوانی مردند!


برچسب‌ها: رباعی
چهارشنبه 9 فروردین1391 محمدرضا ترکی|

 

ای کاش که فصل بی ملالی می داشت
یک صفحۀ از عذاب خالی می داشت

تقویم شما را که جلالی گفتند
ای کاش که جلوه ای جمالی می داشت!

 


نوروزتان فرخنده و جمالی باد!


برچسب‌ها: رباعی
یکشنبه 28 اسفند1390 محمدرضا ترکی|

 

اگر به شوق تو این اشتیاق شکل گرفت
چه شد، چگونه، چرا این فراق شکل گرفت؟!

اگر تمام شدن سرنوشت یک ماه است
چرا به جای طلوع این محاق شکل گرفت

دل از نگاه تو لرزید، عشق پیدا شد
شهید چشم تو شد، درد و داغ شکل گرفت

از آن زمان که جهان را خدا پدید آورد
چقدر حادثه در این رواق شکل گرفت

چقدر حادثه رخ داد تا رخ تو شکفت
و این قشنگ ترین اتفاق شکل گرفت

نسیم زلف تو بر شوره زار خاک گذشت
که طرح سبزترین کوچه باغ شکل گرفت...

دوباره حس عجیبی شبیه دلتنگی...
دوباره عطر تو در این اتاق شکل گرفت...


برچسب‌ها: غزل
شنبه 20 اسفند1390 محمدرضا ترکی|

 

تقدیم به مادر پیر و دل شکسته ای که سالهای دراز در گوشه بهشت زهرا و در بیت الاحزانی که در کنار مزار شهیدش ساخت زیست، اشک ریخت و به ما وفاداری به خاطرۀ شهیدان را آموخت.
روانش شاد!

 

 

 

 

 

 

 

 

عقل یک عمر اگر سربه گریبان تو بود
عشق بی واسطه پروردۀ دامان تو بود

این چه داغی ست که بی شعله تو را می سوزاند
این چه شوری ست که آتش زده در جان تو بود

مادر هرچه شهیدی تو و فرزند تو نیز
یکی از خیل عزیزان و شهیدان تو بود

کاش ما مردم بی عاطفه می فهمیدیم
چیزی از عشق که در سینۀ سوزان تو بود

سنگ سردی که در آغوش کشیدی یک عمر
گرم تر از نفس مردم دوران تو بود

از ریاکاری و بی دردی اینها این شهر
با همه وسعت خود گوشۀ زندان تو بود

کاش همراه تو در خلوت آن گورستان
دل من معتکف کلبۀ احزان تو بود

گفتن از هرچه بجز عشق چه معنی دارد 
کاش این شاعر آشفته عزلخوان تو بود

 


برچسب‌ها: غزل
پنجشنبه 4 اسفند1390 محمدرضا ترکی|

 
در آغاز خدا بود
و تنها خدا بود
و خدا تنها بود...

و خدا آسمان را
و زمین را آفرید
و شب را
و روز را آفرید
و ستاره ها را به شب
و خورشید را به روز
و درخت را به پرنده
و پرنده را به آسمان بخشید
و تنهاییش را به من...

و تنهایی خدا بزرگ بود
و من کوچک بودم
خدا تو را آفرید
تا تنهایی ام را با تو قسمت کنم

و اینک خداست
و تنها خداست
و خدا همچنان تنهای تنهاست.


برچسب‌ها: سپید
پنجشنبه 27 بهمن1390 محمدرضا ترکی|

 

زمستان در زمستان کی هراس یخ زدن داری
تو که رنگین بهاری در حصار پیرهن داری

پُری از عطرهای ناشناس جنگلی وحشی
فراغ ای یاس من از رنگ و بوی یاسمن داری

شبیه هالۀ رنگین کمانی از گل و لبخند
به گرد دامنت پروانه ها در پرزدن داری

شبم سرشار عطر و روشنی شد در هوای تو
مگر پیراهنی از عطر شب بوها به تن داری

رهایم کن غبار دامن دشت جنون باشم
چه کاری تو به این دیوانه بازیهای من داری

سراپای تو موزون است و در دیوان چشمانت
چه مضمونهای ناب از حافظ شیرین سخن داری

به رغم عشق قسمت نیست، یا شاید که نسبت نیست
تو را با خوی دلداری، مرا با خویشتنداری


برچسب‌ها: غزل
یکشنبه 16 بهمن1390 محمدرضا ترکی|

 

 پردۀ اول:

بر جماعت زنان درآمدی
دستهایشان را بریدند
[در دست هریک ترنجی بود و چاقویی]
گفتند او شاید فرشته ای باشد...
پیراهنت را دریدند و به زندانت افکندند

پردۀ دوم:

بر جماعت زنان درآمدی
چشمکی زدند و لبخندی
[در دست هر یک خیاری بود و نمکدانی]
گفتند او شاید هنرپیشه ای باشد...چه با نمک!
دورت حلقه زدند و به زور از تو امضا گرفتند
فقط پیراهنت را دریدند

پردۀ سوم:

بر جماعت زنان درآمدی
خود را به ندیدن زدند
و گرم مباحث فمنیستی شدند
[در دست هر یک سیگاری روشن بود و فندکی]
هیچ نگفتند و به سلامت گذشتی!

اما فقط داستان اول
با همه تلخی و دردناکی
احسن القصص بود!
 


برچسب‌ها: سپید
جمعه 14 بهمن1390 محمدرضا ترکی|

 

هر چند می توانی
-در حد چند لحظه-
محروم از هوا زیست
با من بگو که بی عشق
آن چند لحظه را تا
هنگام جان سپردن
باید چه سان
                چرا
                   زیست؟!


برچسب‌ها: نیمایی, شعر کوتاه
پنجشنبه 6 بهمن1390 محمدرضا ترکی|

 

نرخ دلار قابل دیدن دوبار نیست
این دولت فخیمه چرا شرمسار نیست؟!

فکری به حال ارز کن ای بانک مرکزی
این وضع نرخ سکه و بازار کار نیست

کی این حباب می ترکد جان من بگو
ما را مجال و حوصلۀ انتظار نیست

یک تاول است، یک دمل چرکی است این
همچون حباب در گذر جویبار نیست

کی دیده ای حباب بترکد به سادگی 
وقتی که در بساط سواحل بخار نیست!

آخر کمی ز خویش بخاری نشان بده
قانون مترسک سر یک کشتزار نیست!

مجلس موظف است؟ چرا در میانه نیست؟
دولت مقصر است؟ چرا برکنار نیست؟

آن پشت صحنه ها چه خبرهای دیگری ست
این راز سر به مهر چرا آشکار نیست؟

از ما گذشته است ولی بانک مرکزی!
"فکری به حال خویش کن این روزگار نیست!"

"اول بنا نبود بسوزند عاشقان"
 این طبق وعده ها و قرار و مدار نیست!

هی خط بزن دوباره و بنویس، شعر تو
این بار نیز مستحق انتشار نیست!


برچسب‌ها: غزل, طنز
سه شنبه 4 بهمن1390 محمدرضا ترکی|

 

هر چیز بود - غیر خودت - جا نهاده ای
خود را کنار برکۀ شب وا نهاده ای

با چشمهای بسته در این جنگل سیاه
بیهوده پا به گشت و تماشا نهاده ای

زخمی و بی پناه، تو روحی تکیده را
در تنگنای حادثه تنها نهاده ای

انسان سرشکسته! به هر سو که می روی
گویی به مرز غربت خود پا نهاده ای

خرمهره ای به دست تو دادند و کف زدند
تو ابلهانه پا به سن اینجا نهاده ای

این افتخار نیست که قلبی سیاه را 
در من یزید وهم به سودا نهاده ای

دنیا کلاه بر سرت آیا نهاده است
یا تو کلاه بر سر دنیا نهاده ای؟!

در پای صفحه ای که در آن حکم مرگ توست
با دستهای مرتعش امضا نهاده ای:

انسان... غریب...گم شده... دل مرده...مضطرب
بی خویش...بی پناه...به خودوانهاده ای...


برچسب‌ها: غزل
جمعه 30 دی1390 محمدرضا ترکی|

 

پس از یک عمر جُستن در تکاپوهای بسیارت
سراپا تشنگی باید گذشتن از عطشزارت

تو آن رازی که دنیا از نگاهم سخت پنهان کرد
که پیچید این چنین در هفت توی گنگ اسرارت

در این کابوس بی پایان، در این رویای ناممکن
به هر سو می دوم سرسختی بغض است و دیوارت

دعایی بی اجابت هستی اما در مذاق من 
نمی دانم چرا این قدر شیرین است تکرارت!

وصال تو به یک دلتنگی خاموش آغشته ست
فراق آلودۀ وصل است حتی روز دیدارت

خریداری ندارد از گرانیّ و عجیب این است
کسادی نیز افزوده ست بر گرمیّ بازارت

رسیده ناز چشمان خوش لیلی به چشم تو
و شیرین تر ز شیرین است شیرینیّ رفتارت

غزل در نیمه راه وصف تو از پای می ماند
عبث گفتند خیل شاعران در نظم اشعارت...


برچسب‌ها: غزل
شنبه 24 دی1390 محمدرضا ترکی|

 

نه عُرضۀ اشتباه داریم خدا
نه توبۀ عذرخواه داریم خدا

ناچیزتر از خطای ما هستی ماست
از ما بگذر گناه داریم خدا!


برچسب‌ها: رباعی
چهارشنبه 21 دی1390 محمدرضا ترکی|

 

 
یک تکّه پلاک ماند
        و نامی به پلاک
یک داغ همیشه تازه
         بر سینۀ خاک!


برچسب‌ها: تک بیت ها, شعر کوتاه
جمعه 16 دی1390 محمدرضا ترکی|

 

من مرخّصی گرفتم و به شهر آمدم
جنگ
مثل اینکه ناگهان تمام شد
من
در غبار شهر گم شدم
در میان مردمی که زندگی برایشان
جنگ نابرابر همیشگی ست

از شما برای من
خاطرات مه گرفته ای به جای ماند

من خیال می کنم شما هنوز
در میان خاکریزها
مانده اید
هیچ یک از شما
اهل گم شدن
در میان ازدحام و دود
در شلوغی کبود شهرها نبود

یک گوَن
با گل ظریف رسته در آپارتمان
یک جگن
با گیاه رسته در میان باغ و بوستان
فرق می کند

بی گمان هنوز
مثل ابر
مثل سایه
مثل شط
چون نسیم
در میان قله های برفگیر غرب
در میان دشت آفتابی  جنوب
مانده اید

آه اگرنمانده اید
من چرا
در ازدحام کوچه ها
سالهاست
هیچ چهره ای شبیه چهرۀ شما ندیده ام!


برچسب‌ها: نیمایی
سه شنبه 13 دی1390 محمدرضا ترکی|

 

از شدت جوگرفتگی جنبه نداشت
او کار به کار جمعه و شنبه نداشت

چرخی زد و برقی زد و افتاد از پا
این معرکه غیر پهلوان پنبه نداشت!


برچسب‌ها: رباعی
جمعه 9 دی1390 محمدرضا ترکی|

 

فریاد زدم: الف....
یکی پاسخ داد:
به به چه ب قشنگ و خوبی گفتی!
فریاد زدم: الف!!
یکی دیگر گفت:
زیباتر از این پ تا کنون نشنفتی!
فریاد زدم: الف!!!
یکی زد فریاد:
گاف است که گفته ای
چه حرف مفتی!

در دایرۀ مبهم و محدود لغات
من مات شده در آن هجوم کلمات
فریاد زدم: من از الف می گویم...
منظور من از الف همانا الف است
انگار که گوشهایتان منحرف است!

*

در وادی فهم واژه ها گم شده ایم
از کثرت فهم بود یا کثرت وهم
دیری ست پر از سوء تفاهم شده ایم

رفتار من و تو چیست روزان و شبان؟
یک نوع تجاوز گروهی به زبان!

انگار که دشمن الف تا یاییم
هر روز حریم واژه را
مورد تجاوز قرار می دهیم!

 


برچسب‌ها: نیمایی, طنز
دوشنبه 28 آذر1390 محمدرضا ترکی|

 

خم شده پشت ما بیا پایین
با توام..نه .. شما! بیا پایین

ای مهندس, جناب! دکترجان!
اخوی! حاج آقا! بیا پایین

از برای خدا از آن بالا
پسر کدخدا! بیا پایین

پیش از آنکه هوا برت دارد
یک هویی, بی هوا بیا پایین

ای که یک چند پیش از این بودی
کاسب خرده پا بیا پایین

هر که آمد عمارتی نو ساخت
زد به نام شما بیا پایین

قسط من می دهم تو می گیری
وام از بانکها؟! بیا پایین

روی امواج قدرت و ثروت
می روی تا کجا؟ بیا پایین

این همه پشتک آن همه وارو!
اندکی هم حیا بیا پایین

می شود بوی این دو رنگیها
عاقبت بر ملا بیا پایین

روز محشر نمی شود پیدا
پارتی، آشنا بیا پایین

صد کیلومتر رفته ای بالا
قدر یک توکّه پا بیا پایین

پول را می شود همین جا خورد
هی نبر کانادا بیا پایین

من نمی گویم از بلندی قاف
یا ز هیمالیا بیا پایین,

اختلاست اگر تمام شده
لطفا از کول ما بیا پایین!


برچسب‌ها: غزل, طنز
جمعه 25 آذر1390 محمدرضا ترکی|

 

باغ از شما که بهره ورید از نصیبها
ما را بس است یک سبد از بوی سیبها

یارانه های عسرت و سهمیه های رنج
از آن ِ ما و زخم زبان و شکیبها

دعوا اگر به خاطر دنیاست، پیشکش!
دنیای ما برای شما و رقیبها

هر کس رسید زخم زبانی زد و گذشت
از درد ناله بایدمان یا طبیبها؟!

[کم زخم خورده ایم از این نابرادران؟!
آه از دروغها و امان از فریبها!

شمشیر خصم حنجر ما را نشانه رفت
اما نه مثل خنجر این نانجیبها]

آن سالهای سخت زیانی اگر رسید
ما را به جان رسید و شما را به جیبها

اصلا هرآنچه سهمیۀ ماست از شما
جز بالهای سوختۀ عندلیبها

هر چه به ما رسیده بگیرید و جای آن
بویی بیاورید به ما زان غریبها

آنها که عاشقانه و گمنام پر زدند
آنها که سوخت پیکرشان در لهیبها


برچسب‌ها: غزل
چهارشنبه 16 آذر1390 محمدرضا ترکی|

 

در حسرت لبان تو و کودکان تو
آب فرات تشنه لب از کربلا گذشت!

...

حتی به روی نی سر سردار کربلا
یک نیزه بود از قد دشمن بلندتر!

...

بازاریان کوفه چه قیمت نهاده اند
آیا، نگین خونی انگشتر تو را؟!

...

ای من فدای بر سر نی خوش زبانیت
با دختر سه سالۀ خود هم سخن بگو!

...

اینها چقدر نامه برایت نوشته اند
معلوم می شود ته دل عاشق تو اند!

...

این شیرخوار می شود از تشنگی هلاک
آخر به تیر حرمله اینجا چه حاجت است؟!

...

هر روز کربلای تو تکرار می شود
اما شبیه روز تو چشمی ندیده است!

...

این نابرادران که برادر نمی شوند
این کوفیان برای تو یاور نمی شوند

...

وقتی حسین رفت تو را همدمی نماند
من داغ آن دمم که تو را محرمی نماند!

...

می سوخت در شرارۀ اندوه، خیمه ها
نذری خوران در آتش جان سوز قیمه ها!

...

این اشک اگر به داد دل من نمی رسید
قدّم به زیر بار گناهان خمیده بود
 


برچسب‌ها: تک بیتی ها
جمعه 11 آذر1390 محمدرضا ترکی|

ای کاش مرا با تو مجال گله ای بود
ای کاش از این فاصله ها فاصله ای بود

انگار به پای من و دل ریخته تقدیر
در بادیۀ عشق تو هر آبله ای بود

ویران شدم و هیچ نگفتم که نگویی
این مرد عجب عاشق کم حوصله ای بود

با یاد تو و هُرم نفسهای تو هر شب
در خلوت تنهایی من ولوله ای بود

هجران تو را سهل شمردیم و چو دیدیم
این قاتل خونخوار عجب حرمله ای بود

با دشمن و بیگانه کجا فاش توان کرد
از دوست -گرفتیم- که در دل گله ای بود

با خرمگسان راز دل خویش گشاید
هر جا عَفن آلوده سر ِ مزبله ای بود

از مرغ سحر ناله بر آورد و چو دیدیم
جغدی ست که در پیرهن چلچله ای بود

از رهزن بیگانه کجا یافت امانی
گر غافل از این همسفران قافله ای بود

دوران خوش حافظ و سعدی به سرآمد
وقتی ز لب دوست امید صله ای بود!


بخوانید:

 گزارش نقد دفتر شعر مجلس حر بن یزید ریاحی

نشست بررسی «مجلس حر» برگزار شد

شاعری پیشگام اما ناشناخته


برچسب‌ها: غزل
یکشنبه 6 آذر1390 محمدرضا ترکی|

 

آرام و صبور و بی صدا ماهیها
دلتنگ حصار تُنگها ماهیها

با خاطره مبهم دریا دلخوش
در جاری اشک خود رها ماهیها


برچسب‌ها: رباعی
پنجشنبه 26 آبان1390 محمدرضا ترکی|

 

در ظاهر اگرچه شوی زنها هستند
کاهندۀ آبروی زنها هستند

شرمنده ام از اینکه بگویم اینها
مردند ولی هووی زنها هستند!


برچسب‌ها: رباعی, طنز
یکشنبه 15 آبان1390 محمدرضا ترکی|

 

نام تو
بر پلاک کوچه
ریزه های پیکرت 
                    هنوز روی خاکریز هست

نیمۀ پلاک تو
      هنوز
         در میان جانماز ترمۀ عزیز هست

حزن خنده ات
      هنوز
      در میان قاب عکس روی میز هست...

 

آه
چیزی از مرام و غیرت تو
در میان ما
                               هنوز/نیز هست؟!


برچسب‌ها: نیمایی
جمعه 6 آبان1390 محمدرضا ترکی|